حسین فریاد میزند:«هل من ناصر ینصرنی»؟و من در حالی که نمازم قضا شده است میگویم:لبیک یا حسین(ع)!لبیک...حسین نگاه میکند لبخندی میزند و به سمت دشمن تاخت میکند،و من باز میگویم:لبیک یا حسین(ع)!لبیک...حسین شمشیر میخورد،من سر مادرم داد میزنم و میگویم:لبیک یا حسین(ع)!لبیک...حسین سنگ میخورد،من در مجلس غیبت میگویم:لبیک یا حسین(ع)!لبیک...حسین از اسب به زمین می افتد عرش به لرزه در می اید و من در پس نگاه های حرامم فریاد میزنم:لبیک یا حسین(ع)!لبیک...حسین رمق ندارد باز فریاد میزند:«هل من ناصر ینصرنی؟»من محتاطانه دروغ میگویم و باز فریاد میزنم:لبیک یا حسین(ع)!لبیک...حسین سینه اش سنگین شده است،کسی روی سینه است،حسین به من نگاه میکند میگوید:تنهایم یاری ام کن...من گناه میکنم و باز فریاد میزنم:لبیک...خورشید غروب کرده است...من لبخندی میزنم و میگویم:اللهم عجل لولیک الفرج...به چشمان مهدی خیره میشوم و میگویم:دوستت دارم تنهایت نمیگذارم...!مهدی(عج)به محراب میرود و برای گناهان من طلب مغفرت میکند...مهدی تنهاست...حسین تنهاست...من این را میدانم اما.....
موضوعات مرتبط: اشعار و جملات دلنشین (2)
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی
تشرفشب بود و تاريك. ستارهها در دل آسمان ميدرخشيدند. دل علامه هم روشن بود. شب جمعهاي ديگر بود و او هم چون هميشه يكه و تنها در دل بيابان به شوق زيارت مولايش حسين (عليهالسلام) ميرفت. مبهوت آسمان بود و عظمت پروردگارش. نفهميد غريبه پياده كي و چطور همراهش شد! به خود كه آمد ديد دارد با او از هر دري ميگويد. اما نه، كلام غريبه فراتر از آن بود كه اين طور حيفش كند. عظمت از كلامش ميباريد انگار! حسي غريب در وجود علامه چنگ ميزد. تصميم گرفت از مسايل علمي بپرسد. هرچه ميگفت غريبه بيدرنگ پاسخ ميداد. همه آن مشكلات علمياي را كه جمع كرده بود تا روزي از عالمي جواب بگيرد حالا داشت حل ميشد. هنوز سؤال علامه تمام نشده پاسخ غريبه حاضر بود. گويا همه آن سؤالات را از قبل شنيده و حال تنها آماده پاسخ بود. دريايي در دل علامه به تلاطم افتاده بود:«آخر چه طور! مگر مي شود!؟» اما جوابي براي سؤال خود پيدا نميكرد. باز پرسيد، پرسيد و پرسيد، چون تشنهاي كه به آب رسيده باشد. اينبار غريبه نظري خلاف فتواي علامه داد و او با همه حيرتش نتوانست سكوت كند. به نظرش اين فتوا خلاف اصل و قاعده بود، گفت:«من اين را نميپذيرم، حديثي طبق اين فتوا نداريم.» غريبه لبخندي زد و گفت: «شيخ طوسي در تهذيب حديثي در اينباره آورده است.» علامه باز لجاجت كرد، گفت:«نه، به ياد ندارم آن را در تهذيب ديده باشم.» غريبه كه سرشار آرامش بود پاسخ
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی